خرید بک لینک

درباره سایت

slmmmm

امکانات وب

هیییی چه قد سرده هدیه . هدیه ام که مثل خر فقط میخوابه. مهسا بیا و یه خوبی کن بیا رمان بخونیم بابا من دیگ حوصلم سریده. - عالیه من که موافقم. نشستیمو رمان سنگ قلب مغرورو میخوندیم. خودمونیم ولی عجب داستان پرصحنه ایه درحالی که راشت به صحنه های +18 میرسید اگه خونده باشید تو همون جایی که تازه دختره با پسره صیغه شده و تو شرکتن . لامپام خاموش بود و فقط منو مهسا داشتیم با نور کم گوشی رمان میخوندیم. مهسا- میگما مربا الان جون میدهه یه عکس سلفی بگیریم. چشمام داشت جر میخورد از تعجب نزدیک سه بار پرسیدم مهسا چی گفتی؟مهسام میگفت بابا سلفی . (بچه ها به خدا شرمندم گوشم کلمه ی ل و ف رو س شنیده بود) مهسا که فهمید چی فکر کردم میگفت میگم نباید تو از این چرتو پرتا بخونی دخترم روت تاثیر بد میزاره . منم هی حرص میخوردمو مهسام بلند بلند میخندید .

لامصب امشبم گذشتو بازم منو مهسا و هدیه از غافله عقب موندیم. هم اعصابم از مدیرمون خورد بود هم از اون نویسنده که چرا رمانو نوشته. امروز قرار شد بریم بازار رضا منو هدیه و مهی رو باهم فرستاد مدیرمون . جلو خیابون واساده بودیم که یهو یه پسره برگشت بهمون گفت ج...ده هاا . حالا هدیه ام میخواست بره بهش فحش ناموسی بده که گفتیم بیخیالش اگه مریض نبود که بهمون همچین حرفی نمیزد

وایی که چه قدر عکاسی و عطر فروشی تو بازار رضا زیاده هر کدومم شونصد دفعه میگن بیاید عکس بگیرین واسه یادگاری . که منو هدیه میخندیدمو میگفتیم چه یادگاری ما خودمون اتیغه ایم . حالا پسره عطر فروشه برمیگرده میگه (یه دقه واسا منم برگشتم گفتم فکر کردی رپ فارسی اومده از پارسال ؟ که مهی هدیه زارتی زدن زیر خنده ) راستی خوتون که میدونین این یه بخشی از اهنگ تهی هس.

داشتیم میرفتیم واسه جدمون سوغاتی بخریم که بع از حرف زدن و گرفتن یه چنتا شکلات زنجبیلی و زعفران با بدرقه ی فروشنده و تعارفاش رفتیم بیرون که دوتا پسر یکیشون قیافش خوب بود یکیشم که خیلی ضایع بود قیافش 3 تومن به صندق رای دهنده ها بدهکار بود مواجه شدیم ما که دیگ حوصله ی اروم راه رفتن این پسر تیکه هرو نداشتیم هدیه برگشت گفت برو اون ور دیگ . حالا اون یهو اتیشی شدو برگشتو گفت فک نکن من مثل این دوستمم هاا اگه خیلی بلدی برو خودت حقتو بگیر میمون. هدیه که اعصابش خورد بود برگشت گفت . قیافه ی خوتو تو اینه دیدی که این طوری میگی اونم یه چی گفت که ما نفهمیدیم .

رفتیم واسه دایی هدیه یه دونه زیر پیرن بگیریم ولی خداایی پسره اهل دل بود اینم از دیالوگامون.

هدیه گفت یه زیرپیرن خوب میخواد که یه چنتا چیز میز گذاشت رو میزو راجبشون یکم توضیح داد والا ما که خریدار نبودیم .حالا بگید عکس رو زیر پیرن چی بود عکس انریکه بود تو این عکسش عالی بود گفتم این عکس بابامو کی رو این انداخته. پسره خندیدو گفت نه بابا این عکس دااداشمه. هدیه ام برگشت گفت نخیرم این عکس برادر شوهر منه. ( نه خدااایی سوتی رو داشتید)اخرم چیزی نخریدمو زدیم بیرون

رفتیم عطر فروشی و بماند چه سوتی هایی اونجا دادیم برگشتم به هدیه ترکی گفتم میخوای بخری ؟ اونم گفت نمیدونم. نگو پسره ترک بوده اصن از این خیت تر مگه داریم اخه .برگشت گفت من عاشق تبریزیام .منم گفت بچه های تبریزم عاشقتن . برگشت گفت میدونستم تبریزید ماام اهل همون طرفاییم اتفاقا. حالا این خوشش اومده بود هر سه تامون اصلیتمون تبریزی . یه عالمه ام تخفیف داد با یه عطر اشانتیوم دادو گفت با مامان باباتونم بیاید اینجا . مهسا ام گفت : ناموسا بابامون بفهمه قشنگ لهمون میکنه . پسره ام خندیدو زدیم بیرون .

همین طور که داشتیم راه میرفتیم همون دوتاا رو دیدیم . پسره داد زد :شما بازارو به نجاست کشیدید. هدیه ام گفت س..ی..ک..دیر بابا

(ببخشید من رو باز همچی رو توضیح میدما خوب .واسه فهمیدن قضیه لازمه اهل سانسور مانسور نیسم)

اون یکی دوستش گفت : ما همسایه های امام رضا هستیما. مهسام زارتی از بقلشون رد شدو گفت به درک . اونا پشتمون بودنو هی زر زر میکردن رفتیم طلا فروشی و مهسا یه گردنبند و دسبند پروانه ای خرید کلی با اون مرده حرف زدیمو گفتیم تخفیف بده که بی ناموس یه قرون پایین نیومد البته 5 تومن که به درد نمیخوره والا

خسته و کوفته برگشتیمو رفتیم غذا خوردیم بعد از اونم قرار شد وسایلمونو جمع کنیم شب میخواستیم بریم .رفتیم حرمو کلی رازو نیاز و این چیزا کردیم . توراهم کلی خندیدم .

ساعت 9 شب رفتیم سوار یه مینی بوس شدیمو رفتیم تازه دلم واسه حرمو امام رضا تنگ شد بغضم گرفته بود که هدیه با مسخره بازیاش منم منحرف کرد

سوار قطار شدیم اخ که خسته و کوفته بودیم و خدا میدونه یه زره جا واسمون نبود نه صاحب بوفه همون بود و نه حالی داد برگشت . فقط یادم میاد بچه های مدرسه های دیگ عین خرابای جاماییکایی ها تیپ زده بودنو با ژست خواص یه هدفون زده بود تو گوشش . کلی مسخرشون کردیم . هدیه میگفت از اونم شمارشو گرفته ولی من که چشمم اب نمیخورد .

حالا وقتی از قطار پیاده شدیم داشتیم میمردیم من که خسته بودم . حالا هی زنگ میزدم بابام . بابامم هی جواب نمیداد یه بارم ریجکتش کرد دیگ اعصاب واقعا خورد شده بود . مهسا باباش اومد . همه با مامان باباشونو با یه گل تو دستشون . حالا من بدبخت هی وایسادم تا بیاد ولی نیومد که نیومد . از حق نگزریم بابای مهسا بهم گفت بیا برسونمت ولی نرفتم . زده بودم تو خط لجبازی هم حرسم گرفته بود هم خسته بودم . چنبارم خواستم به اون حسین زنگ بزنم ولی بیخیال شدم به ریسکش نمی ارزه تهشم عموم با ماشین قراضش اومد دنبالم کلی ام فشم داد که کجا بودی که من ندیدمت . منم هی میخواستم از حرصم جیغ بزنمو بگم اخه الاغ تو دیر اومدی اون موقع ازمن طلب کاری ؟ ولی حرفی نزدم

خیلی روز مسخره ای بود کلا اعصابم قاراش میش بود با بابام یه روز کامل قهر بودم والا ادم درسته باید به فکر کارش باشه ولی خوب به منم فک من باش من دخترتما

بیخیییییییییییییییییییییییییییییی بابا همین فقط خدامیکرد این سال هم بریم

خوب نظرتونم بدید منتظرما

برچسب: نویسنده: پارسا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 0:51

صفحه بندی